مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
413
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كنيزك بود ، به خانه خود بازآوردم . اى خليفه ، تمامت اين چيزها كه تو در خانهء من ميبينى و نام خليفه بر آن نقش است ، جهيز شجرة الدر است . پس از آن شجرة الدر روزى از روزها با من گفت : بدان كه متوكل ، خود ، كريم النفس است . و لكن بيم آن دارم كه حاسدان ، مرا به ياد او آورند و او مرا از بهر تغنى بخواهد . بايد كه حيلتى كرده ، خلاص شوم و از اين خيال ، آسوده باشم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، گفت : بايد حيلتى كنم . گفتم : آن حيلت كدام است ؟ جواب داد : هميخواهم كه اجازت مكه گرفته ، از غنا توبه كنم . گفتم : راى تو رائى است صواب . پس در حالتى كه ما اين حديث ميگفتيم ، رسول خليفه بطلب او بيامد ، از آنكه خليفه ، خواندن او دوست ميداشت . در حال ، دعوت خليفه اجابت كرد و بنزد خليفه رفته ، خدمت بجا آورد . خليفه به او گفت : زيارت من ترك مكن . او جواب داد : سمعا و طاعة اتفاقا روزى از روزها به عادت معهود ، خليفه او را بخواست و او نزد خليفه رفت . چون از نزد خليفه بازگشت ، او را جامه دريده و سرشك از ديده ريزان يافتم . از آن حالت بهراس اندر شدم و گمان كردم كه بگرفتن ما فرمان رفته . با كنيزك گفتم : مگر متوكل بما خشم آورده ؟ گفت : كجاست متوكل ؟ كه او درگذشت . من گفتم : مرا از حقيقت كار خود خبر ده . گفت : خليفه در پشت پرده با فتح بن خاقان و صدقة بن صدقه نشسته بود كه پسر او منتصر با جماعتى از تركان بر وى هجوم آورده ، او را بكشتند . شادى ما بعزا و خرسندى ما بگريستن مبدل شد و من با كنيزك خود بگريختيم و خداى تعالى ما را بسلامت بدر آورد . ايها الخليفه ، چون من اين سخن از او شنيدم ، در حال برخاسته ، بسوى بصره روان شدم . پس از آن خبر بما رسيد كه در ميانهء منتصر و مستعين ، 22 جنگ و جدال واقعست . مرا دل از بغداد